تصویر دوم : فوتبال جدی نبود                                               

* بذار یه مقدار در مورد فوتبالی شدنت حرف بزنیم . چی شد که پژمان منتظری کاسب و شیر گرون فروش ، شد پژمان منتظری فوتبالیست ؟

خب من فوتبال بازی میکردم . این نبود که فوتبال بازی نکنم . اون موقع رو آسفالتای داغ اهواز فوتبال بازی می کردیم پا تاول می زد . مهم نبود کفش پات باشه یا نه . تو محل فوتبالیست خوبی بودم اما عشق فوتبال نبودم . باورت میشه قبل اینکه فوتبالیست بشم فقط یه بار رفته بودم ورزشگاه ؟

* نه ! داری راست راست توی چشای من نگاه میکنی و دروغ میگی !

( میخندد) دروغ نمیگم . فقط یه بار رفته بودم ورزشگاه اصلا جدی نمی گرفتم فوتبال رو. بعدا برای فوتبال حریص شدم 

* رک و رو راست دنبال یه راه فرار بودی که وضع مالی خونه خوب بشه . سوپرمارکت بگیر و نگیر داشت و بعد یه دفعه در فوتبال باز شد و رفتی تو . درست گفتم ؟

آره . دنبال یه راهی بودم که یا فروش بیشتر بشه یا اینکه سوپرمارکت رو بزرگتر کنم . بعد یه دفعه فوتبال پیش اومد . دیهیم اهواز بودم بعد رفتم امیدای فولاد بعد دیگه خودم رو کشتم تا برسم به تمرین بزرگسالان فولاد.

* اولین پولی که از فوتبال گرفتی یادت هست ؟

( چشماش برق می زند ) مگه می شه یادم بره ؟! تو دیهیم اهواز بودم ببین اون خودش یه داستانه 200 هزار تومان به من پول دادن خیلی بود اون موقع باور کن به اندازه صد میلیون الان به من چسبید . تو اوج مشکلات مالی بودیم خیلی
اوضاعمون بی ریخت بود خیلی تحت فشار بودیم از باشگاه زنگ زدن و گفتن پولارو ریختن به حسابم

* بعد؟

رفتم بانک . تا حالا اون همه پول تو بانک نداشتم . کل پول رو درآوردم . بعد ترسم گرفت . پول رو ازم نزنن ؟ پول رو با هزار بدبختی قایم کردم رفتم سوار تاکسی شدم . عین این فیلما بود فکر می کردم الان همه آدمای تو تاکسی خبر دارن که من پول همراهمه . از تاکسی پیاده شدم تا خونه ام صد قدم راه بود . اون صد قدم رو پرواز کردم . زنگ در خونه رو زدم . نه یه بار که چند بار درو که باز کردن رفتم پیش مادرم . نفس نفس می زدم منو دید نگران شد . ازم پرسید چی شده ؟هیچ نگفتم . بغض تو گلوم بود یه لحظه تموم اون سختیا اومد جلو چشام . پاکت پول رو گذاشتم تو دستای پینه بستش و های های زدم زیر گریه ...
بعدا پولای بیشتری رو بردم خونه اما هیچ پولی هیچ وقت ، هیچ جا به اندازه اون دویست هزارتومان به من نچسبید . هیچ پولی ، هیچ جا ، هیچ وقت مزه اون پول رو نداشت .



تصویر سوم : مرگ پدر                                                                         
 
* می بخشی اما دوست دارم قضیه پدرت رو بدونم چی شد که پدرت فوت کرد ؟

این یکی از بدترین تصویرهای زندگیمه خیلی تصویر تلخیه

* میخوای ازش بگذریم ؟

نه می خوام بگم . خودم می خوام بگم . خواب بودم همه مون خواب بودیم خونه ما دوتا حیاط داشت ظهرای خوزستان خیلی خیلی گرمه غیر از خواب هیچ کار دیگه ای نمی شه کرد . ما همه خواب بودیم اما بابام خدا بیامرز برای اینکه گرما اذیتمون نکنه رفته بود کولر رو درست بکنه که برق گرفتش .

* هیچی نمیتونم بگم .... فقط میتونم گوش کنم .

مادرم متوجه تأخیر پدرم شده بود رفت تو حیاط پشتی و بعد دید که بابام افتاده روی زمین . من با صدای فریاد مادرم از خواب بیدار شدم . همسایه ها سریع اومدن کمک آقای بید مشعل همسایه نزدیکمون که سرهنگ راهنمایی و رانندگی بود بابام رو برد بیمارستان می دونی ؟! اون خیلی مرد خوبیه به من و خانوادم نزدیک بود و هست . بابام تو ماشین اون تموم کرد به بیمارستان هم نرسید .

* تو چند سالت بود ؟


ده شایدم یازده و نیم بچه بودم . نمی دونستم چه اتفاقی افتاده می دونی ؟ نمی تونستم خوب درک کنم که چه چیزی رو از دست دادم . خیلی ناراحت بودم گریه می کردم اما هنوز به اون درک عقلی نرسیده بودم .

* کی به اون درک عقلی رسیدی ؟

خیلی دیر .... خیلی دیر .... چند سال بعد برای پدرم آه کشیدم آه خیلی تلخی بود می دونی ؟ بعدا که فوتبالیست شدم آه کشیدم که کاش این اتفاق دیرتر می افتاد من اعتقاد دارم پدرم ، روح پدرم الان داره منو میبینه و از پیشرفت من خوشحاله . آه من مال اینه که من هیچ وقت فرصت نکردم . خوشحالی رو از تو چشاش بخونم . وقتی معروف شدم وقتی موفق شدم حسرت این رو داشتم که پدرم بیاد سمتم بزنه پشتم و و من تو چشاش بخونم که ازم راضیه .

تصویر چهارم : مرگ مادر
                                                                       
* می بخشی پژمان ، اصلا نمی خواستم این تصویرها رو بیارم   چشمات .

نه من خودم هر چند وقت یک بار این کار رو می کنم کمک می کنم یادم نره کی بودم و کی هستم کمک می کنه که همه چی یادم باشه . کمک می کنه یادم نره تو زندگیم چه حسرتایی داشتم یکیش همین قضیه پدرم .

* اما عوضش مادرت این حسرت رو برات نذاشت اون دید که تو موفق شدی اون دید که تو تبدیل شدی به یکی که رو پای خودشه ، موفقه ، مردم میشناسنش . تو این حسرت رو نخوردی . تو این آه رو نکشیدی


برای مادرم یه آه دیگه کشیدم آهی که برای مادرم کشیدم این بود که مادرم رو تو یه ماه آخر زندگیش اصلا ندیدم این بزرگترین حسرت منه فقط رفتم خونه و بعد فهمیدم که چند ساعت قبل مادرم تموم کرده . بالا سرش نبودم ندیدمش باهاش حرف نزدم لبخند آخرش رو ندیدم برای آخرین بار دست نوازشش رو روی سرم حس نکردم .

* بذار از اول بریم جلو

استقلال زمان فیروز کریمی بود . رفته بودیم امارات اردو. رسیدیم تهران و گوشیم رو روشن کردم مادرم زنگ زد تولدم بود یه ماه بود خونه نرفته بودم . مادرم زنگ زد گفت برگرد خونه گفت بیا شب تولدت با هم باشیم گفتم برسم خونه زنگ می زنم از باشگاه اجازه میگیرم میام . رفتم خونه دوش گرفتم ساکم رو باز کردم زنگ زدم خونمون تو اهواز که ببینم چه خبره اما کسی جواب نداد . تعجب کردم ! بعد از خونه زنگ زدن می تونستم از تو تلفن حس کنم که یه اتفاقی افتاده می تونستم بو بکشم می تونستم از پشت تلفن بفهمم که تو خونمون یه اتفاقی افتاده بهم گفتن حال مامان بده بیا راضیش کن بره دکتر ! می دونی ؟

 خانواده ما یه طوریه که اصلا بیمارستان نمی ریم اگه یکی بخواد بره دکتر باید کل طایفه جمع بشن و ببرنش دکتر . از خونه زنگ زدن و گفتن بیا خونه . بعد مهدی امیرآبادی زنگ زد به اون خبر داده بودن مهدی گفت با باشگاه صحبت کردم برو خونه اونجا دیگه شکم بیشتر شد رفتم خونه تو هواپیما دل تو دلم نبود . رسیدیم اهواز داشتم دیوونه می شدم و تو خودم نبودم تو خودم جا نمی شدم . می خواستم از خودم بکنم تا زودتر برسم خونه رفتم خونه .... پارچه سیاه رو دیدم و رفتم تو خونه ....  می دونی ؟ دو هفته بعد رفتنش دلم خوش شد به این که همون طوری رفت که خودش می خواست همیشه خدا می گفت : یه جوری برم که اذیت نشم . تو خواب رفت . خدا دوسش داشت.خودم رو نبخشیدم